خانه....مادر....

خانه ای را دیدم که زیبا بود و ساده؛ خانه ای بود که بهترین خلق عالم همواره, به اهل آن خانه ابراز محبت می نمود؛ 

برایم جالب آمد تا ببینم این اهل خانه چگونه با هم برخورد می کنند؛ در را باز کردم (در و امان از این در!!!!چه خاطرات تلخی را باید با خود در طول تاریخ به دوش بکشد) 

 


داخل شدم؛ زنی را دیدم نورانی که با زبانی قراء خطاب به پسر بزرگش اینگونه شعر می خواند:

 

حسن!همانند پدرت باش

و از (گردن) حق, طناب را بردار

خداوند منان را پرستش کن

و کینه توز را به دوستی مگیر

 


چه نکات تربیتی عمیقی…

1. استفاده از تلقین در روش تربیتی: یعنی پسرم باید به حدی برسی که حق گستر شوی.

2. حفظ اقتدار پدر و قبول داشتن پدر توسط مادر: همانندی با پدر را از اهداف پسر بیان می کند.

3. آموزش توحید به کودک با استفاده از تمثیل در حد توان درکی کودک.

4. آموزش بدترین رذیله اخلاقی به کودک نه با این بیان که کینه توز نباش چون اگر اینگونه بیان می شد, ممکن بود کودک حس کند که نکند کینه توز بوده و از توجه مادر به او کم شده است. 

 


و رو به پسر کوچکترش کرد و با لطافت فرمود:

 


تو شبیه پدر من هستی

نه شبیه پدر خودت

 


که همسرش که این شعرخوانی را به نظاره نشسته بود؛ لبخندی زد.

 


1. اینجا نیز روش تلقینی استفاده شده و پسر را به پدربزرگ که بهترین خلق خداست, تشبیه می کند که این سبب تلاش کودک برای رسیدن به پدربزرگ می شود.

2. لبخند همسر نشان از هماهنگی زن و شوهر است که مهم ترین اصل تربیتی است را نشان می دهد.

 

 

چقدر فرحناک است در حضور این خاندان بودن.

 


روزی مادر در حال کار منزل بود که دو پسر که فاصله ی سنی اندکی داشتند, نزد مادر آمدند, که مادر خط کداممان زیباتر است؟

مادر نگاهی به خط ها کرد؛ با خود اندیشید چه بگویم که تبعیضی بین دو فرزند نباشد و در ذهنشان داوری مادر به بی عدالتی هک نشود…آنها را ارجاع به پدرشان داد و پدرشان به پدربزرگ و پدربزرگ به اذن الهی دوباره ارجاعشان داد به مادربتول و اطهر این خانواده…

 


مادر دید که داوری به عهده ی اوست؛ نگاهی به خط ها کرد و فرمودن: گردنبندم را پاره می کنم هرکه دانه های بیشتری برداشت, او خطش بهتر است…

 


1. فرزندان در این سن, قضاوت استدلالی را درک نمی کنند و اگر مادر بر اساس استدلال، یک کدامشان را برتر می نامید سبب می شد بازنده احساس خفت کند و گمان کند, مادر محبتش به برادر دیگر بیشتر است.

2. گذشتن از گردنبد و مادیات برای تربیت صحیح نشان از اهمیت قضاوت مادران در ارتباط با فرزندانشان دارد. (که امروزه متاسفانه برخی از مادران حتی سرش را از گوشی بلند نمی کند و با سر تایید یا رد می کند)

3. قضاوت را بر امر فیزیکی متوقف کردن سبب می شود, بازنده احساس کمبود محبت نکند و آن را تنها یک شانس ینامد.

 


مادر در خانه نشسته بود؛ که پدرشان وارد می شوند و احساس ضعف می کنن و از دختر درخواست ردایی می کنن که خود را با آن بپوشاند…پسرارشد وارد می شود و با صدای زیبا و کودکانه اش خطاب به مادر می فرماید: السَّلامُ عَلَیْکِ یا اُمّاهُ و مادر او را میوه ی دل و نور دیده خطاب می کند …پسر دوم می آید و با همان لحن به مادرش سلام می کند و مادر برای فرزند کوچکترش علاوه بر ثمره ی دل و نوردیده, ای فرزندم را نیز می افزاید (عَلَیْکَ السَّلامُ یا وَلَدى وَیا قُرَّهَ عَیْنى وَثَمَرَهَ فُؤ ادى)..همسر گرامیشان داخل می شود و با احترام و لقب به همسر سلام می کنند: السَّلامُ عَلَیْکِ یا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ و زن خانه همسرشان را با لقب و امیرمومنین خطاب می کنند:عَلَیْکَ السَّلامُ یا اَبَالْحَسَنِ وَ یا اَمیرَ الْمُؤْمِنینَ….

 


1. دقت در به کارگیری القاب زیبا برای فرزندان که احساس محبت و توجه بکند و عزتمند بار بیایند که به فرموده ی امیرالمونین: هرکس در درونش احساس عزت کند, کارهای پست نمی کند.

2. دقت در القاب بین مادر و پدر خانواده که نشان از ابراز احترام طرفین است که سبب می شود کودکان نیز احترام و اقتدار والدین را حفظ کنند.

 


چقدر این خانه محور است؛ چقدر اهل این خانه محبوبن که خداوند عزوجل می فرماید:

اِنّى ما خَلَقْتُ سَماَّءً مَبْنِیَّهً وَلا اَرْضاً مَدْحِیَّهً وَلا قَمَراً مُنیراً وَلا شَمْساً مُضِیَّئَهً وَلا فَلَکاً یَدُورُ وَلا بَحْراً یَجْرى وَلا فُلْکاً یَسْرى اِلاّ فى مَحَبَّهِ هؤُلاَّء الْخَمْسَهِ

 

 


***********************************************************


مادر در خانه نشسته بود و فرزندانش در کنارش؛ اما گویی غمی در این خانه پاشیده شده؛ ابوذر و سلمان و زبیر و عمار و.. دور مرد این خانه شدند؛ حرف هایی می زنند که ناگهان مادر خانه می بیند: کسانی به سمت در این خانه می آیند؛ در بسته شد؛ صدای کوفتن در آمد؛ مردان ماندند و زهرا سلام الله به سمت در رفت که شاید مردان پشت در, یادشان بیاید خانه, خانه ی دختر رسول خداست همانی که پیامبر بارها فرمود بضعه منی است…اما فریادی بلند شد خانه را به آتش می کشم حتی اگر تو در آن باشی؛

غیرت الله شاهد است و اما همانگونه که غیرت الله است, امین الله هم هست و سکوتی که پیامبر از او درخواست کرد, سبب شد تنها نظاهره کند….

 


امان از در…امان از آتش…امان از ماندن بین در و دیوار…امان از دست دادن فرزند 6ماهه….

 


همه ی این ماجرا را فرزندان به نظاره نشستند تا زینب بیاموزد که نباید از آتش بهراسد…نباید از از دست دادن اقوامش بهراسد بلکه باید مانند مادر در همان حین به دنبال ولی برود حتی اگر به بازوانش شلاق بزنند…حتی اگر با آن حال به سمت مسجد برای حمایت ولیش برود و ولی را حفظ کند…

 


آری باید زینب می آموخت تا خود را بر روی ولیش امام سجاد بیندازد تا آسیبی نبیند…

 


به والله این خانه سرهایی دارد که همواره می ماند…..

 

اشتراک گذاری این مطلب!

نشان آشكار از بي نشان

 

 

  


كارعملي اين هفته مطالعه مطالبي پيرامون حضرت بتول سلام الله و ارائه آن به سه نفر جهت شبكه سازي شيعي براي حفظ انقلاب و ارزش هايش.

 


1. دوستم با من صحبت ميكرد كه؛

يكي از اقوام به من گفته, چرا شما اينقدر سخت ميگيريد, حضرت زهرا سلام الله پيش برخي از اصحابش پوشش شما را نداشته.

اين به نظرت درسته؟؟؟؟

 


(چه جالب كتاب خاطرنازك گل از آقاي حسين سيدي را خوانده بودم و به اين موضوع رسيده بودم)

 


ما دو دسته احاديث از پوشش حضرت داريم.

يك دسته رواياتي كه به پوشش گرفتن حضرت از نابينا اشاره دارد

يا

بهترين را براي زن آن مي داند كه نه مردي او را ببيند و نه او مردي را ببيند

يا

زماني زن به خدا نزديك است كه در كنج خانه اش باشد

يا 

پرسش انس بن مالك از مادرش در ارتباط با ويژگي حضرت زهرا كه نشان مي داد ايشان حضرت را نديده بودند.

 


دسته ي دوم رواياتي كه از ديدن زردي صورت حضرت توسط جابر انصاري 

يا

عيادت مردمان با پيامبر از حضرت كه زردي صورت حضرت را ديده بودند

يا 

ديدن صورت توسط سلمان   (68-74 از كتاب خاطر نازك گل با ذكر منابع روايات)

 


آنچه مشخص است اين است كه اصل در پوشش زن همان عدم خودنمايي و اولويت ندانستن زن براي بروز در مقابل مردان است و از آن به شدت نهي شده است.

و بايد دقت كنيم كه وقتي حضرت از نابينا حجاب مي گيرند با اين تخصيص زدن كه مبادا بوي بدنم را استشمام كنن.

اما ديدار حضرت توسط اصحاب نشان مي دهد كه حضرت اين ديدار را خواستار نبودند و همچنين مردان چيزي جز زردي صورت حضرت را نديدن..همچنين سلمان چنان رشديافته بود كه همه چيزش در راستاي عبوديت بود.

و بايد ديد اين ديدارها به چه جهت و ميزانش چقدر بود و نمي توان آن را با ميهماني هاي امروزي خود مقايسه نمود. كه ما در ميهماني هايمان چهره هايمان گل مي اندازد نه آنكه زرد شود و مردان ما جهت عبوديت به ميهماني نمي آيند كه به جهت تفريح مي آيند و…

 

 

 

2. با مادرشوهرمم در حال تقسيم گوشت بوديم و در پايان مادرعزيزم نگاهي به باقي مانده ها كرد و فرمودن: چيزي براي شما نماند؛ آنچه كه به خانه رواست به مسجد حرام است.

گفتم:

مادرجان اين ضرب المثل درست نيست كه اگر درست بود, بي بي جانمان سه روز پي در پي تنها چيزي كه براي افطار خودشان بود را به فقير و مسكين و يتيم نمي دادن؛ مامان يك زمان هست كه تو فقط از خودت مي گذري اما بي بي اين ايثار را در خانه اش و از طرف همسر و دوفرزند خردسالش انجام داد كه اين ايثار نهادينه شود. و اگر اين مذموم بود آيه اي در جهت تاييدش نازل نمي شد كه:

«وَ يُطْعِمُونَ الطَّعامَ عَلى‏ حُبِّهِ مِسْكيناً وَ يَتيماً وَ أَسيراً» (8/انسان)


و يا بخشيدن لباس عروسي در شب عروسي, مامان ايشون جوان بودن و ايشون دختر فرد اول اسلام بودند اما براي بخشيدنش دليل داشتن كه مي خوام به حقيقت بر برسم و اين آيه را تلاوت كردند:

لَنْ تَنَالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ وَمَا تُنْفِقُوا مِنْ شَيْءٍ فَإِنَّ اللَّهَ بِهِ عَلِيمٌ: هرگز به نيكوكارى نخواهيد رسيد تا از آنچه دوست داريد انفاق كنيد و از هر چه انفاق كنيد قطعا خدا بدان داناست (92 آل عمران)

 

 

3. درجمع دوستان نشسته بوديم و آنها از عدم وقتشان گفتند و… 

گفتم: اين موضوع خيلي منو درگير كرد, هم در كتاب انسان 250 ساله آقا و هم در كتاب روزهاي فاطمه و هم از زبان بانو مجتهده گلگيري با الفاظ مختلف اين را خواندم كه: مگر فاطمه سلام الله چندسالش بود كه اينهمه استمرار داشت؟؟؟؟ فاطمه 18 سالش بيشتر نبود اما حجت بر ائمه ما با اينهمه ابعاد مي شود؛

اين نياز به بررسي دارد, ما هم مي توانيم استمرار داشته باشيم اما از استعدادات و امكانات خود غافليم…

حضرت نزد رسول الله مي رود تا براي سبك شدن كار خانه برايشان كاري كنند…اما واقعا حضرت به فكر رفاه بود؟؟؟حضرتي كه تمام زندگيش حول سختي, ايثار و.. بود…من كه فكر مي كنم حضرت مي خواستن وقت بيشتري به جهت عبوديتشان فراهم كنند…

و حضرت دستور تسبيح بي بي را آموزش مي دهند….

چقدرمان به اين تسبيح پايبنديم و در مواقع تنش و شلوغي وقت و درخواست بركت وقت, رو به قبله مي نشينيم و تسبيح را مي خوانيم؟؟؟

 


***************************************

 


پ.ن: بعد مطالعاتم احساس بغض شديدي نسبت به اولي و دومي كه ظلم كردند به محمد و آلش داشتم بسيار شديد….

 


دلم سوخت براي حسني كه بايد سيلي خوردن مادر را ببيند بايد لعن پدر را بشنود….

دلم سوخت براي حسيني كه بايد افتادن مادرش, كتك خوردنش را ببيند, بايد فرق شكافته شده پدر را ببيند و لعنش را بشنود بايد جگر پاره پاره شده برادر را ببيند….

دلم سوخت براي زينبي كه بايد ببيند و بشنود؛ ببيند سرها را و بشنود بي حرمتي ها را…..

 


خدا لعنتشان كند….

اشتراک گذاری این مطلب!

شناخت و تبلیغ سیره سیاسی امام

بسم الله الرحمن الرحیم

كلاس اخلاقمان (ترم 2) داير شد؛ استادمان همان استادي بود كه در يادداشت پيش توضيحاتي در ارتباط با ايشان گفته بودم.

 
استاد در اين ترم اعلام كرد كه 10 نمره كار عملي داريد؛ اگر اجازه مي دادند 20 نمره را كار عملي مي كردم…آخر اخلاق يعني عمل.

 

هر هفته يك نمره براي كارعمليتان.

 
كارعملي هفته پيش كه بايد اين هفته تحويل بدهيم: با توجه به ايام 22 بهمن ماه, هركدامتان بايد مطالعه در ارتباط با زندگي سياسي امام داشته باشيد و برويد با سه نفر نظرتان را به اشتراك بگذاريد: سه نفر مي تواند دوستتان باشد يا هم كلاسي يا همسايه؛ مي توانيد تلفني يا گروه مجازي و… باشد.

براي من آن گفت و گويتان و عكس العمل فردمقابلتان تاييد باشد يا رد يا تكميل بياوريد.

 


ما هم دنبال كتاب گشتيم و مطالعه كرديم و البته خداوند به باني سلسله همايش هاي گفتمان انقلاب اسلامي خير كثير بدهد كه اطلاعاتمان را به روز نمود.

 

 

* با پدرشوهرم صحبت مي كردم (با همين هدف) كه:

 

استاد يعقوب توكلي مي گفتن كه: آمريكايي در ارتباط بامقابله با جنبش مردمي, با هم اختلاف داشتند؛ برژينسكي مشاور ارشد امنيت ملي در كاخ سفيد در دوران كارتر اعتقاد داشت كه بايد كودتاي نظامي بشه و به همين خاطر هايزر را براي كودتا به ايران مي فرستد اما از آن طرف هاميلتون جردن رييس كاخ سفيد دوران كارتر, معتقد بود بايد بر موج انقلاب سوار شد و منافع آمريكا را تامين كرد؛ به همين علت شاه مدام با دونوع دستور روبه رو بود: يا مي گفتن بكش يا مي گفتن: مصالحه كن.

و بعد قصد داشتن با امام دست آشتي بدن كه امام دستشان را خوانده بود و راه بهشان نداد.

اما بابا ميشه گفت كه اين عدم رغبت امام به دول غربي به خاطر اعتقاد داشتن ايشان به اين اصل قرآني است: وَ لَنْ تَرْضي‏ عَنْكَ الْيَهُودُ وَ لاَ النَّصاري‏ حَتَّي تَتَّبِعَ مِلَّتَهُمْ قُلْ إِنَّ هُدَي اللَّهِ هُوَ الْهُدي(و هرگز يهود و نصاري از تو خشنود نخواهند شد تا آنكه از آيين آنان پيروي كني.) است؟؟؟

جواب پدرشوهرم: بايد توجه داشته باشي كه امام با امام زمان در ارتباط بوده و زمانيكه اعلام حكومت نظامي ميكنن و آقاي طالقاني با امام تماس مي گيرن كه چه كنيم و امام با صراحت مي فرمايند؛ كه بريزيد در خيابان؛ آقاي طالقاني ميگن: امام شما ايران نبوديد؛ اينا مي زنن, ميكشن؛ امام فرمودند: اگر بگويم امام زمان (عج) دستور داده است, چه مي كنيد؟



 


* در جمعي از دوستانم گفتم: بچه ها خيلي برام جالبه كه امام هيچ وقت به كسي امتياز نداد؛ مثلا جايي خوندم:

 يكي از خبرنگاران زن: چون مرا به عنوان يك زن پذيرفته‌ايد، اين نشان‌دهنده‌ي اين است كه نهضت ما يك نهضت مترقي است؛ اگر چه ديگران سعي كردند، نشان دهند كه عقب مانده است. فكر مي‌كنيد به نظر شما، آيا زنان ما بايد حتما حجاب داشته باشند؟ مثلا چيزي روي سر داشته باشند يا نه؟

جواب: اينكه من شما را پذيرفته‌ام، من شما را نپذيرفته‌ام! شما آمده‌ايد اينجا و من نمي‌دانستم كه شما مي‌خواهيد بياييد اينجا! و اين هم دليل بر اين نيست كه اسلام مترقي است كه به مجرد اينكه شما امديد اينجا، اسلام مترقي است. مترقي به اين معني نيست كه بعضي زن‌ها يا مردهاي ما خيال كرده‌اند. ترقي به كمالات انساني و نفساني است  و با اثر بودن افراد در ملت و مملكت است نه اينكه نفساني است  و با اثر بودن افراد در ملت و مملكت است نه اينكه به سينما بروند و دانس بروند. و اينها ترقياتي است كه براي شما درست كرده‌اند و شما را به عقب رانده‌اند؛ و بايد بعدا جبران كنيم. شما آزاديد در كارهاي صحيح. در دانشگاه برويد و هركاري را كه صحيح است، بكنيد؛ و همه‌ي ملت در اين زمينه‌ها آزادند. اما اگر بخواهند كاري خلاف عفت بكنند و يا مضر به حال ملت – خلاف مليت- بكنند، جلوگيري مي‌شود؛ و اين، دليل بر مترقي بودن است.  (مصاحبه با روزنامه كيهان و اطلاعات3/11/57)‌ (صحيفه امام ج 5  520-521)

من اگر جاي امام بودم سعي مي كردم توجيه كنم و ذوق مي كردم كه از من تعريف كرده و ميگفتم: بله ما مترقي هستيم اما امام اينگونه پاسخ دادند.

جواب: واقعا همينه چون امام فرزند خلف ائمه است.

 

 * چندی پیش در گروه تلگرام خانوادگیمان , یکی از اعضا که کمی ضدیت با انقلاب دارد عکسی را گذاشت:

 

بنده در پاسخ ایشان نوشتم:

سلام به همگی. 

در ارتباط با این عکس چندمورد حائز اهمیت است؛
اول آنکه در ارتباط با سخنانی که به امام نسبت داده می شود, خود امام در وصیت نامه شان فرمودند: هرچیزی را به من نسبت دادند تا زمانی که خط مرا ندیدی قبول نکنید.

حال این نوشته به دو بررسی نیاز دارد:

1. سندی

2. محتوایی

 

در ارتباط با بررسی سندی؛ ما که پایان نامه می نوشتیم باید نسبت به دادن منبع دقت می کردیم و یکی از دوستانم سر همین موضوع نمره اش کم شد.

اینکه ج 3 داده اما به جای شماره صفحه؛ شماره پاراگراف و آنهم پاراگراف 132 داده, سبب گیجی خواننده می شود و یحتمل هیچ خواننده ای حوصله پیدا کردن پاراگراف 132 را ندارد و با بررسی که همسرم انجام دادند اصلا چنین چیزی در جلد سوم نیامده است.

 

اما نقد محتوایی: اینکه سپاه و ارتش باید برای مردم کار کنند و جانشونو برای ناموس ملت بدهند, امری است بسیار واضح و بسیار مورد تایید است.

از آنطرف اینکه آدمی جانش را فدای یک فرد بدون داشتن بینش و از سر جوگیری انجام دهد, امری است بسیار مذموم.

 

اما نکته اینجاست که:

هممون بارها این موضوع را شنیدیم که امام فرمودن: حفظ نظام اسلامی از اوجب واجبات است؛ این پیام امام ریشه ی فقهی و قرآنی و همچنین عقلی دارد و همچنین نباید یک فرد غیردینی در راس رهبری باشد و همچنین اصل ولایت فقیه از پایه های نظام اسلامی است اشاره به همین موضوع دارد.

احتمالا اطلاعات تاریخی خوبی دارید و می دانید که ولایت فقیه برای این دوره انقلاب نیست؛ از زمان صفویه که برای اولین بار حکومت شیعه تشکیل شد, پیشینه عملی ولایت فقیه ایجاد شد و حتی شاه طهماسب خطاب به آیت الله مقق کرکی گفتن: باید زعامت و حکومت دست شما باشد و من تنها کارگزار شما هستم و همین طور ادامه پیدا کرد تا مرحوم شیرازی و… که مجال سخن نیست.

 

بنابراین اصل ولایت فقیه از الزامات شیعی است و معنایش این است که حکومت سیاسی-اجتماعی تحت رهبری ولی جامع الشرایط قرار گیرد.

و این موضوع با حفظ نظام ارتباط تنگاتنگی دارد. یعنی اگر ولی فقیه (دقت کنید به شخص اشاره ندارم و به اصل آن تکیه دارم) از اوجب واجبات برای همه است و به طرق اولی توسط ارتش و سپاه که هدف ایجابشون, حفظ حکومت است.

بنابراین ارتش و سپاه باید با تمام قوا جانشون را فدای اصل ولایت فقیه کنن.

اما اگر ولی فقیه شرایطشو از دست داد, خود به خود از مقام ولایت فقیه عزل میشه و فهم آن بر عهده مجلس خبرگان است.

و اگر بعد از عزل, هرکسی اعم از سپاهی و ارتشی بگویند جانم فدای رهبر مار اشتباهی است.

 

اما اکنون هزارمرتبه شکر خدارا, که رهبری در جایگاه ولایت فقیه نشسته که تمام آن شرایط را دارد یعنی استقلال طلب, عدم وابستگی به غرب, توجه به تولید ملی و عزت ملی و.. در اینجاست که ما با افتخار اعلام می کنیم جانمان فدای رهبری که تمام شرایط را دارد و از عمر من بکاه و به عمر بابرکت ایشان بیفزا.

 

عکس العمل: یه نکته لازم به ذکره که وقتی رهبر وجودشو برای خدمت به مردم و دینشون و تمام متعلقاتشون گذاشته, فدایی رهبری شدن برای مردم و به خاطر مردم است وگرنه رهبر بدون مردم معنا ندارد…

اشتراک گذاری این مطلب!

زندگی منهای توقع

زندگي منهاي توقع

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 


 


ابتداي حضورم در حوزه؛ بنا به عادت هميشگي به افراد دقت مي كردم كه ببينم بايد رفتارم را چگونه تنظيم كنم؛ چه نيروهايي اينجا جمع هستند كه با هم گروهي شويم در جهت هدف مشتركمان.

ابتدا با برخي رابطه برقرار كردم و ديدم شايد آن انرژي جهت فعاليت مشترك در آنها نباشد…

تا رسيديم به يك گروه حداقل ده نفره…

 

دو ماه از حوزه گذشته بود كه هيئت با حضور همين گروه در خانه ي يكي از دوستان برگزار شد؛ آشي خورديم و صحبت كرديم….

در وقت هاي اضافي درباره ي تربيت فرزند؛ هدفمند شدنمان و ارتباط با شوهر و خانواده شوهر حرف مي زديم.

 

 

 

 

 

اما جرقه ي اصلي كار را مدير مدرسه مان با تدبير بسيار عاليشان زدند؛ ايشان تمام افراد مدرسه را به گروه هاي 12 نفره تقسيم كردند و استاد اخلاقي برايمان گذاشتند؛ تا همراهمان باشد و يك ساعت در هفته از محضرشان استفاده كنيم.

 


شانس با ما يار بود (البته در نظام آفرينش هيچ چيز مبتني بر شانس نيست و تماما بر حكمت الله منطبق است) و استادي, استاد اخلاقمان شد كه منشا خيري شد و درسي ماندگار بر ذهن و دل من.

 


جلسات اخلاقمان به برسي روايات و آيات كه قبل از آن بايد خودمان آنها را بررسي مي كرديم مي گذشت و استاد توضيحات تكميلي ميداد.

در پايان جلساتشان؛ شانه هايم را پربارتر ميديدم و مسئوليت خود را بيشتر…مي آموختم كه بايد زندگي من كه طلبه هستم و ميخواهم مومن باشد؛ منهاي توقع باشم و تماما بر اساس آيات و روايات حركت كنم…

 

بعد از كلاس, ديگر نه توقعي از مادرشوهر داشتم و نه توقعي از شوهر (اما نياز به مداومت دارد هم شنيدن اين اذكار و هم عمل كردن دست و پا شكسته ي من تا كم كم به ملكه تبديل شود)

 


در يكي از روزها فرمودند: بچه ها اگر دوست داشتيد من چهارشنبه هامو, براي اينكه بيام خونه ي شما و جلساتمون رو با همين اعضا داشته باشيم؛ خالي كردم.

 


ما هم فرصت طلب؛ اولين جلسه شد منزل ما؛ با آنكه فردايش امتحان ترم داشتيم, اكثر بچه ها آمدند و جالب تر آنكه همه سروقت آمده بودند.. (از حكمت يادگرفته بودم كه حواسم به ميهمانان كوچكم باشد براي فرزندانشان هديه اي تهيه كرده بودم).

 


استاد رسيدند, ديدم ايشان هم هديه اي براي بچه ها آورده بودند و جلسه مشاوره گروهي برپا شد و باز هم تاكيدات استاد البته با تكيه بر ايات و روايات و سيره و تجربيات خودشان شد: 

 


زندگي منهاي توقع.

 


استاد رفتند…

 


من بودم و تفكراتم…آخر استادي با اينهمه مشغله, مشاوره حرم و جمكران, مدرس جامعه و ساير مدارس علميه؛ باز حواسش به بچه هاي كلاس اخلاقش كه كلاس رسمي هم نيست بود؛ هزينه آزانس را خودش داد و هديه اي كه هم براي صاحب خانه اورد و هم براي بچه ها….

 


و اين مهم ترين درسي بود كه به من داد….

 


بي توقع براي تربيت شاگردانشان قدم برداشت….

 





پ.ن مهم: زندگي منهاي توقع؛ در زندگي شخصي مدنظر است (سيري در سيره ي ائمه ي بزرگوار به ويژه امام حسن عليه السلام كه جان ها به فدايش) قطعا در كار تشكيلاتي؛ شغلي و.. به گونه اي ديگر بايد عدم توقع را در كنار نظم تشكيلاتي قرار داد.

پ.ن حاشيه اي: اين عدم توقع را با عدم تدبير در زندگي برابرنيست…دقت شود ما عمدتا انسان هاي بي تدبير را بي توقع معنا ميكنيم….

پ.ن مورد نياز: در معنايي كه بنده مدنظرم  از توقع است: يعني شخص در ازاي حركات و سكنات خود (يعني اعمال و رفتار و سكوتي كه انجام مي دهد) انتظار نوعي رفتار را از ديگري داشته باشد و در روابط اجتماعي مطرح مي شود.

مثال: بنده اط صبح درگير تميزكردن خانه باشم و همسرم كه به خانه آمد تشكر نكند اما من در قبال اين رفتارم انتظار تشكر داشتم.

(مثال ساده اي بيان كردم تا تقريب اذهان شود.))

پ.ن تجربه اي: در روز شهادت امام غربمان امام حسن عليه السلام استاد فرمودند كه: روايات امام را با الفاظ زيبا بنويسيد و پيامك كنيد و برايش تبليغ كنيد….بعد فرمودند: بيايد مثل امام حسن بدون هيچ چشمداشتي به نزديكانتون خدمت كنيد و سيره ي ايشان كه شامي آمدند و شروع كردند به امام و اميرالمومنين توهين كردند شديد؛ اما امام به ايشان فرمودند: جا داري؟ غذا داري و…. و در نهايت هنگامي كه از مدينه ميخواست شامي برود گفت: قبل از آمدن منفقورترين نزد من, تو و پدرت بودي اما اكنون محبوب ترينيد…

اولا به نظر بنده امام حتي توقع اين تشكر را هم نداشت و حتي اگر در آخر تغيير رفتار هم نمي داد از محبت هايشان چشم پوشي نمي كردند: همان كه پدربزرگشان كه عالم به فدايشان, كردند در قبلا آن كسي كه خاكستر بر سرشان مي ريخت….

 


من هم شب مهمان بودم و سر نماز مغرب گفتم: امروز تقديم به امام حسن عليه السلام؛ حواست جمع هر توهيني شنيدي هيچ نگويي (جالب آنجا بود كه اغلب مهماني ها با خير و خوشي تمام مي شد و اصلا انتظار برخوردي را هم نداشتم)

شب شد و رفتيم؛ اتفاقاتي افتاد كه صاحب خانه آمد و به من گفت: واي ببخشيد كه به خاطر من, اينهمه تحقير شدي (يعني در اين ماجرا اصلا دخيل هم نبودم)

اما به خاطر عهد و پيمانم هيچ تغيير رفتاري ندادم و حتي آن طنزهايم كه حقيقت را در آن بيان مي كنم هم نگفتم….

شب وقتي به منزل رفتم؛ گريه مي كردم, همسرم گمان كرد به خاطر ماجراي مهماني است اما باورتان مي شود به خودم مي گفتم: تو كه نه به پدرت توهين كردن؛ تازه پدر تو در شان امام نبود و برحق اما چرا اينهمه احساس ضعف كردي….امام حتي مجبور بود بنشيند و توهين به پدرشان را هم بشنوند…راستش به اين هم فكر كردم كه خوب شد حضرت زهرا نبود وقتي كه باب لعن به اميرالمومنين باز شد….

 


به استاد گفتم: استاد هروقت چنين تصميمي گرفتم از اين امتحانا شدم و ايشان گفتند: 1. ظرفيتت را بالا ببر 2. چون داراي علم شدي, خدا مي خواست امتحانت كند 3. شايد قبلا هم اين اتفاق مي افتاد اما چون نذر كردي, دقتت بيشتر شد….

و دوستي از اينكه بايد حواسمان به شانمان باشد پرسيد و استاد جواب دادند: شان را تعريف كنيد؟؟؟ تحقير را تعريف كنيد؟؟؟آيا شنيدن توهين هايي كه ديگران مي كنند؛ از نظر خدا شانيت شما را خدشه دار مي كند؟؟؟بايد قطع رابطه كنيد؟؟؟/

مگر عزت نزد خدا نيست؟؟؟ميخواهيد با جداسازي و مثلا تدبير نابجا عزت بدست بياوريد….

 


آن ماجراي ما تمام شد اما بعدا شنيدم كه آن كسي كه به بنده در ضمن آن ديگري توهين كرده بود در خفا به ايشان گفته بود: هرچي به فلاني ميگم حواست به اين دختر باشه اين بيشتر از همه با محبته؛ چرا باهاش كل كل ميكني اما با بقيه هيچي ازشون ميترسي و….

و او كه حس توهين به من را داشت: باز من را مرجع سوالات خود مي دانست….

اشتراک گذاری این مطلب!

مردی را می شناسم که ...

مردی را می شناسم که ...

 

ازدواج يك اشتراك است….اشتراك نه به معناي فرهنگ رايج غربي كه هزچه داريم نصف نصف؛ هركاري كه تو انجام دهي، من هم مي توانم انجام دهم.اگر سر كار مي روي، من هم مي روم؛ فرزند را هردو باهم يا فرد سوم يعني مربي بزرگ كند، پيشرفت ماديِ يكسان…

ازدواج يك اشتراك است يعني ديگر مَن مَن مطرح نيست… دوتن، ما مي شوند…اين دو باهم، يك هويت ديني تشكيل مي دهند(طبق نظر بزرگاني چون آيت الله مظاهري بزرگ)؛ زيرا خداوند متعال: جعل كرده بين آنها موده و رحمه را.پس اين ما هم در خدا خلاصه مي شود و در جهت او.

*****************************************
مردي را مي شناسم كه؛

 

با آنكه مرد شماره 2 اسلام بود و بسيار پرمشغله؛ اما در خانه كنار همسرش عدس پاك مي كرد…..(1)

مردي را مي شناسم كه؛ تا زمانيكه همسرش بر سر سفره نمي ‌آمد، دست به غذا نمي برد؛ حتي فرزندان را به صبر دعوت مي كردند كه منتظر مادر بمانند…(2)

مردي را مي شناسم كه؛ اگر دكمه پيراهنشان پاره مي شد مي گفتند: مي شود اين را بدهيد بدوزند؟ و دستور هيچ كاري را نمي دادند….(2)

مردي را مي شناسم كه؛ با آنهمه مشغله علمي و سياسي آن روزگاران، شب ها براي نگهداري فرزندانش 2 با همسرش تقسيم كار كرده بودند و 2 ساعت به 2 ساعت فرزندان را نگه مي داشتند…(2)

مردي را مي شناسم كه؛ مكررا به نزديكانش مي گفتند: اگر همسرم دلش خواست در خانه كار كند ولي مرد حق ندارد بگويد: اين كار را بكن…(2)

مردي را مي شناسم كه؛ غذاي همسرش هر چقدر هم كه بد بود باز هم تعريف مي كردند…..(2)

مردي را ميشناسم كه؛ وقتي خانمش روضه حضرت زهرا سلام الله در خانه داشتند او در كنار درب خانه با پسركش غذاها را دسته بندي مي كرد…(3)

مردي را مي شناسم كه؛ وقتي براي هيئت ميهمان داشت، براي آنكه همسرش سختش نشود، برنج را از بيرون تهيه كرد…(4)

مردي را ميشناسم كه؛ با اينكه ميهمانان زيادي دارد اما هيچ گاه به زنش سخت نمي گيرد و تا جاييكه امكان دارد، خود در تداركات شركت مي كند…(4)

مردي را مي شناسم كه؛ آب سماور و يخچال را خودش همواره چك مي كند….(5)

مردي را مي شناسم كه؛ لوبيا را درست مي كند و هويچ را براي آب گرفتن مهيا مي كند…(5)

مردي را مي شناسم كه؛ هميشه و با تمام مشغله هايش سفره را پاك مي كند….(6)

مردي را مي شناسم كه؛ اگر همسرش مشغله داشته باشد يا مريض، ظرف ها را مي شويد و خانه را جارو مي كند…(6)

مردي را مي شناسم كه …..تقريبا اكثر مردان اين داستان، زنانشان خانه داري را انتخاب كرده اند…………
*****************************************************

يادمان باشد كه حقوق فقهي مثل عدم كار كردن زن در خانه، گرفتن حق الزحمه و… براي خانواده اخلاقي اسلامي نيست و نبايد زندگي حكمتي خود را با اين احكام بسنجيم…

 

مادام كه نقش خود را در اين دنيا نشناخته باشيم، شغل ها، فعاليت ها و… برايمان سخت خواهد شد….مادام كه اهدافمان را مطابق با نقشمان نچيده باشيم، به سرعت به ستوه خواهيم آمد.چرا؟؟؟چون توقعاتمان بالا مي رود و توقع بالا، تحمل را پايين مي اورد.

 

نقش همه ي ما در نظام احسن الهي رسيدن به قرب خداوند است و در اين مسير بايد از تمام استعدادات و امكانات بهره مند شويم.زيرا دنيا محل مسابقه است…مسابقه اي كه با سوت داور به پايان مي رسد بنابراين كسي سابقون خواهد بود كه اعمالش مطابق با سنت باشد.

بنابراين:زني كه الان زن خانه است، چون مي خواهد سابقون باشد، مگر در ضرورت اجازه نمي دهد همسرش دست به سياه و سفيد بزند؛ چراكه مي داند اجري كه اين كار براي او دارد بسيار ارزشمند است و با تمام تلاشش به پيش مي رود…

 

حال ممكن است زني، همسرش مانند مردهاي قصه ي ما نباشد حال چه؟؟؟اين زن داستان ما، اگر نقشش را درك كرده باشد، مي فهمد كه اين كارها، اگر و اگر با نيت صحيح همراه باشد، به او اوج مي دهد و مي فهمد كه اين قسمت او كه سخت هم هست اما آزمايشي است كه سپاس گذاري را مي طلبد..مي فهمد كه اگر بر خشم همسرش، بر غيرت بي جاي همسرش و… صبر كند در اين مسابقه، كاپ قهرماني را مال خود كرده است و همنشين بهترين خلق خدا بي بي دوعالم مي شود.

 

حال تو اي زني كه مردت اينگونه است، كارت سخت است و پاسخگويي در مرحله قضاوت مشكل…چرا كه از هر نعمتي سوال مي شود…

 

حال كه او عون خوبي براي تو در بندگي است و تو براي او عون خوبي در بندگي…چقدر تلاش كرده اي كه استعدادهايت به هرز نرود….چقدر تلاش كرده اي به كمال نزديك شوي…چقدر تلاش كرده اي….(خطاب به آقايان نيز هست) و حال تويي كه هنوز بال پروازت را پيدا نكرده اي…نشود كه با خواندن اين دست مطالب، در خواستگارانت يا دختران منتخبت، ريز شوي كه بايد فلان باشي و بهمان…بدان كه در انتخاب دين داري و اخلاق مهم است و كفويت در درجات بعدي و اينگونه رفتارها، رفتارهاي عمل و عكس العملي است و با كسب مهارت ها و حاكميت خدا در زندگي كسب مي شود، انشاءالله

 

**************************************

1. امام علی علیه السلام

2. امام خمینی (ره)

3,4,5,6 : طلبه ها

 

اشتراک گذاری این مطلب!

ادامه »
1 2